تبليغاتX
زیـرنـورمـاه

زیـرنـورمـاه

بگذار که امشب زیرنورماه تو بمانم شاید فردا مرا آفتابی نباشد...

راز

 

 

وفتی که دلی شکست قیمت دارد
عشق آمده و قصد اقامت دارد
این راز دگر به سینه‌ام زخم زده
مجنون شده‌ام! و این حقیقت دارد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 13:33  توسط هادی   | 

شهر تاریک

چون سنگ در بستری از مرداب، همسایه با تلاطم پنهانم
نبض گناه روي ثانيه‌ها، من راوی تباهی انسانم
این شهر گرچه ساکت و خاموش است، اما صدای هلهله می‌آید!
آتش فشان ظلم زمین چندی است، دیگر برای زلزله می‌آید
صد طایفه به خواب خوش و جمعی، با قصه‌های هر شبه بیدارند
فانوسِ کم فروغ دلِ شب را، روشن‌تر از ستاره بینگارند
قومی دگر به طعمه خفاشان! تا قعر دره‌هاي هوس رفتند
يک نسل را فداي طمع کردند، تا آخرين صداي نفس رفتند
دلها شبيه خانه ي ارواح است‌، خاموش، سرد و ساکت و بي‌روزن
مشتی خیالِ واهی و دور از ذهن، کابوس‌های هر شبِ این برزن
دنیا اسیر صبح دروغین شد، ای مظهر صداقت باورها
گرمای ظهر آتش نفرین شد، بشکن دوباره بغض کبوترها
باران ببار که دامن رحمت را، خواهد گرفت شعله‌ی نفرین‌اش
لعنت بر اين ظلمت بي‌پايان، با وعده‌های صبح دروغین‌اش
این 
آسمان آبیِ بغض آلود، یک صفحه‌ی سیاه و غم‌انگیز است
درحسرت ترنم شبنم‌ها، سهم زمین پلیدی پاییز است
کفتارهای کلبه‌ی تاریکی، گل‌های سرخ باغ مرا چیدند
از شهد سرخ‌رنگ 
شقايق‌ها، منقارهای وسوسه نوشیدند
بر شهر ظلم، رنگ فراموشي، کوچه به کوچه حسرت عاشق‌ها
ای سبزپوش باغِ زمين برگرد، بر التیام زخم شقایق‌ها

(خرداد 85)

 
+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 21:6  توسط هادی   |