قامت دل
دوست دارم با زبان خودم حرف بزنم.
از پس دل برنيامدم، وقتي كه نام تو را فرياد ميزد
و من ...
با دستهاي بغضم دهانش را ميگرفتم تا آرامش شهر را به هم نريزد.
آسمان هم به تنگ آمده از اين همه صبر و سكوت و...
با خود زمزمه ميكنم:
غم فراق تو از احتضار سختتر است...
خداكند كه شبم اينچنين سحر نشود
نفس نفس زدنم بيتو بيثمر نشود
خموشيام زچه حُسن است؟ اندكي بگذار
كه رازهاي نهان آتش جگر نشود
الا كه طالع خوش يُمن دست فردايي
دمي نظاره نما اينكم هدر نشود
به ذره ذرهي حسنت قسم كه آب شدم
چرا ستاره از اين غصه باخبر نشود؟
ز دست صبر، شكستم زمانه باور كرد
كه قامت دل تنگم، بدون سر نشود
درآن زلال مناجات، عشق را طلب كردم
يقين بدان كه دعاي تو بياثر نشود
شب است و ماه، ز ابرِ سياه ميترسد
خداكند كه شبي بيرخت سحر نشود
(فروردین ۸۵)
