خاری به چشمهای من انگار می کشی با خرمنی سپید ز گیسوی خود مرا بر زانوان بی رمقت راه می روی انگار سوی چشم تو از بین رفته است شانه به موی دختر دردانه می زنی جاروی خانه ... پخت غذا ... روز آخری ... این رو گرفتن تو مرا کشت! ... از چه رو معلوم می شود زنفسهای سرخ تو ای قبله ی کبود! که با هر نگاه خود خود را درست لحظه ی پرواز از قفس خانه خراب گشتم و بارفتنت مرا دیگر به غیر مرگ دعایی نمی کنی خرداد 87
وقتی که آه از آن دل خونبار می کشی
روزی هزار بار تو بر دار می کشی
بر شانه بار غصه ی بسیار می کشی
که این گونه هی تو دست به دیوار می کشی!
دستی بر آن نگاه گهر بار می کشی
داری چقدر از این بدنت کار می کشی...؟
چادر به روی دیده و رخسار می کشی؟
دردی که از جراحت مسمار می کشی
طرحی ز آتش در و دیوار می کشی
من را شبیه مرغ گرفتار می کشی
داری به زیر این همه آوار می کشی!
حالا که آه از آن دل خونبار می کشی
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 20:11 توسط هادی |
بیا نگاه تو از هر بهار زیباتر زماه روشن شبهای تار زیباتر شکفتن گل اگر انتهای زیبایی است تبسم تو بسی بی شمار زیباتر اگر به چشم ببینم هزار فصل بهار یکی کنارتو ... از صدهزار زیباتر! و خط به خط غزلم منتظر نشسته تو را که نیست حالتی از انتظار زیباتر طلوع سبز تو از پشت کوهها زیباست شکوه آمدنت در غبار زیباتر برای آینه ماندن قرار لازم نیست که هرچه دل بشود بیقرار زیباتر نصیب من شود از روی دار زیباتر! صفای هرقدمت ...! من دگر چه می خواهم؟ کدام لحظه ز دیدار یار زیباتر؟ وخط به خط غزلم معتبر به نام شماست و چیست دیگر از این اعتبار زیباتر ...!؟ «نوروز87»
هوای دیدنتان را اگر به سر دارم
+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 23:51 توسط هادی |
زخم جگر تو بس که کاری شده است
چشمان من از غصه بهاری شده است
خونی که ز داغ کوچه بر دل کردی!
از گوشه ی لبهای تو جاری شده است ...
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 12:38 توسط هادی |
دستان باد موي تو را شانه كرده است فروردین ۸۶
خون بر دل پياله و پيمانه كرده است
بالاي نيزه چشمه ي نوري دميده از
زخمي كه بر جبين تو كاشانه كرده است
رگهاي حنجرتو به گودال قتلگاه
با دوست، گفتگوي صميمانه كرده است
ذبحت عظيم بود و زبان مرا بريد
حالا ببين چه با دلِ دردانه كرده است
چشمان پر زخون علمدار ، روي ني
با دختري وداع غريبانه كرده است
از آتش خيام حرم دشت روشن است
اين شعله ها چه با گل و پروانه كرده است
باور نمي كنم بخدا باغ لاله را
دست عدو شبيهِ به ويرانه كرده است
بادِ خزان چه حمله ي نامردمانه اي
بر غنچه هاي كوچك گلخانه كرده است
زينب (س) شبيه پيرزن قدخميده اي ست
كز دوري تو موي پريشانه كرده است
حالا كه نام دخت علي(ع) برلبم نشست
غمهاي عالمي به دلم لانه كرده است
هر روز و هر كجا كه به بن بست مي رسم
دل را نصيب رزق كريمانه كرده است
گاهي دلم براي حرم تنگ مي شود
شايد هواي مستي ميخانه كرده است
باران چه با زمين عطشناك مي كند؟
عشق حسين(ع) با من ديوانه كرده است
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 21:15 توسط هادی |
با هرم دستهای تو گرما گرفته است
عشقت عجیب در دل من جا گرفته است
آرامشی شبیه به صحن و سرای تو
چشمان شوق را به تماشا گرفته است
از صحن جامع رضوی تا به انقلاب
یک چشمه نور تا به ثریا گرفته است
جان من است! این که شبیه کبوتری
یک گوشه در کنار تو ماوا گرفته است
آقا به من اجازه ی پرواز می دهی!؟
بالم زبس نشسته ام اینجا گرفته است
اینجا هزار پنجه ی خورشید پشت ابر
در انتهای غربت دریا گرفته است
هرکس که حاجتی زتو درخواست می کند
با چشمهای خیس تمنا گرفته است
دیدم کنار پنجره فولاد مادری
دستش تمام روزنه ها را گرفته است
"طفلی مریض دارم و دستم به دامنت!
آقا! ... دلم ز مردم دنیا گرفته است"
هر گوشه ای که می نگرم دل شکسته ای
با تو زبان به شکوه و نجوا گرفته است
معلوم نیست سیطره ی مهربانی ات
از این حریم تا به کجاها گرفته است
هر صحن و هر رواق تو هرجا به هر زبان
جمعیتی به ذکر شما پا گرفته است
هر چند عشق ناب تو آقا چو کیمیاست
بازار عشق بازی ات اما گرفته است
شک نیست هر که زائر شش گوشه می شود
از آستان لطف تو امضا گرفته است
هر کس هوای کوی ابالفضل می کند
از تو برات کرب و بلا را گرفته است
دست مرا بگیر ... مرا تا حرم ببر
کار دلم بدون تو بالا گرفته است...!
باری به دوش دارم و آهی به سینه ام
این سینه از برای تو آقا گرفته است
...
۱آذر ۸۶ مصادف با میلا امام رضا (ع)
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 19:57 توسط هادی |
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟ شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟ پر می زند دلم به هوای غزل، ولی گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟... 
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 10:47 توسط هادی |
دوباره تازه کن امشب گلوی ساغر را به کام ما بچشان جرعه های آخر را سلام حضرت باران! ... ببار تا شاید تو مرهمی بشوی قلب دردپرور را تویی که شیو ه ی پرواز را می آموزی تویی که بال و پری داده ای کبوتر را یتیم می شود این خاک در نبود شما و باد می شکند شاخه ی صنوبر را گلوی بره و دندان گرگ های سیاه! بیا تمام کن این جنگ نابرابررا بتاز در صف نیرنگ کوفیان زمان و از نیام بکش ذوالفقار حیدر را صدای پای تو را لحظه لحظه می شنوم و تیز کرده ام این بار گوش باور را کمی به حال دلم رحم کن که محتاجم و پاسخی بده این خواهش مکرر را چرا سراغی از این درد ما نمی گیری؟ دلت به رحم بیاید دو چشم بر در را * * * خلاصه می کنم و دردسر نمی دهمت و صادقانه بگویم دو بیت آخر را به ما نیامده دل کندن از شما حتی ... خریده ایم به جان زخم تیغ خنجر را بیا ... و این تب تردید را زما برگیر بکش به روی جهان دست عدل گستر را شهریور 86
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 13:31 توسط هادی |
رخسار تو چون ستاره ای روشن شد مهر۸۶
خندیدی و گاهواره ای روشن شد
در نیمه ی ماه رمضان چشم علی (ع)
بر صورت ماه پاره ای روشن شد
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 13:2 توسط هادی |
شکسته قایق من را امید ساحل نیست
دگر امید به این بخت مانده در گل نیست
بیا بهانه ی شبهای پرستاره ی من
ببین که بی تو دگر قرص ماه کامل نیست
در این زمانه ی سردرگمی و بی خبری
تفاوتی بخدا بین حق و باطل نیست ...!
کسی میان خیابان برج و باروها
معطر از نفس کوچه های کاگل نیست
تمام خلق دم از عقل مي زنند اما
هرآنکه دل به نگاهت نبسته عاقل نیست
شکسته ای دل ما را ولی تو حق داری
دلی که با تب و تابت نمی تپد دل نیست ...!
که از فراق تو جانم به لب رسیده ولی ...
فدای آمدنت ... جان ما که قابل نیست
...
نیمه ی شعبان / ۷شهریور ۸۶
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 14:34 توسط هادی |
خیلی وقت بود که این غزل نیمه کاره مونده بود این غزل نوعی از گلایه های عاشقانه است ... نیمه کاره مانده است گفتگوی من چرا ؟ تیر ۸۶
بیت مطلعش رو گفته بودم ولی ...
دوست دارم فضاهای جدیدی رو در شعر تجربه کنم
حالا که کاملش کردم
تقدیمتون می کنم :
تا نمی کنی تو با خلق و خوی من چرا ؟
هرچقدر با تو من ساده حرف می زنم
تیر طعنه می کشی رو به سوی من چرا ؟
بغض و ناله اشک و آه ... زخم زخم یک نگاه...!
در تو بی اثر شده ست های و هوی من چرا ؟
تا سوال می کنم از دلیل رفتنت
می بری تو در جواب آبروی من چرا؟
شوکران درد را بی تو سر کشیده ام
زهر می کنی تو باز در سبوی من چرا؟
صبح و شام جاده را منتظر نشسته ام
رد نمی شوی تو از روبروی من چرا؟
هر قدم که می روم دور می شوم ز تو
بی نتیجه مانده است جستجوی من چرا ؟
جای اینکه لحظه ها بی تو باورم کنند
تیغ را نشانده اند بر گلوی من چرا !؟
ناگهان دلت گرفت رفتی و از آن به بعد ...
برنگشته ای هنوز... آرزوی من! چرا ؟
از زبان تلخ من تا وداع تلخ تو ...
برده ای تو با خودت رنگ و بوی من چرا ؟
مثل ماه پشت ابر از چه رو نهان شدی !؟
رخ نشان نمی دهی ... خوب روی من! چرا ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 21:15 توسط هادی |