تبليغاتX
زیـرنـورمـاه

زیـرنـورمـاه

بگذار که امشب زیرنورماه تو بمانم شاید فردا مرا آفتابی نباشد...

شراب جواب

 

سنگی شکست , چشمه خروشاند و گریه کرد
در خویش شعله ور شد و سوزاند و گریه کرد

آلوده بود و روی مواجه شدن نداشت
یک لحظه بین خوف و رجا ماند و گریه کرد

دست خودش نبود دوباره دلش گرفت
از پانشست ... بس که تو را خواند و گریه کرد

اول اجازه خواست خدا و رسول را
آرام خواند زیر لب اذن دخول را

"ای آنکه خاک را به نظر کیمیا کنی
صدها گره ز کار فرو بسته وا کنی"

حالا که مبتلای گناهم نمی شود ...
با یک نظر مرا به خودت مبتلا کنی!؟

بوی حرم مشام مرا مست می کند
این طعم گریه کام مرا مست می کند

لبریز از شراب جواب تو می شود
نامی که "السلام" مرا مست می کند

یک چشمه از تلالو گلدسته های تو
سر تا به پا تمام مرا مست می کند

این آهوی رمیده ی دل را دم فرار
صیاد چشم های شما می کند شکار

بی عشق تو به هیچ نمی ارزد این حیات
جان گر نشد فدای تو می خواهمش چکار؟!

حالا که در کشاکش دنیای پر فریب
من را کشاند سمت حرم دست روزگار

آزاد کن کبوتر دل را از این قفس
رحمی نما به این من بر خویشتن دچار

من مست و می فروشم و میخانه زاده ام
اما هنوز تشنه ی یک جرعه باده ام

یعنی هنوز منتظرم لطفی از تو را
دست خدا گره بزند بر اراده ام

قلب مرا بلور نگاه تو بشکند
هرچند رو سیاه ولی صاف و ساده ام

ای قبله ی امید همه بارگاه تو
نذر شماست جان من و خانواده ام

شب میلاد حضرت رضا (ع)
7/8/88

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 19:54  توسط هادی   | 

گدا که فرق ندارد...

 

یگانه ای و نداری شبیه و مانندی
که بی بدیل ترین جلوه خداوندی

معطل اند هزاران فرشته کاسه به دست
عسل بیاوری از آن لبی که می خندی

به قصد کشتن شاعر شدند هم پیمان
دوچشم مست تو با ابروان پیوندی!

تمام عرش خدا در طواف گهواره
نگاه خیره ی زهرا به طفل دلبندی

به نیمه رمضان و میان صوت اذان ...
رطب رسیده به دستان آرزومندی

نمی شناخت رسول خدا سر ازپایش
نمی رسید به آن,  لحظه ی خوشایندی

نوشته اند تو را از بهشت آوردند
نوشته اند ز عطری که می پراکندی

لبان فاطمه خندان و چشم مولا اشک
نوشته اند تو مولود اشک و لبخندی

برای خیل غلامان چه خوب مولایی!
برای حیدر و زهرا چه ناز فرزندی!

گدا که فرق ندارد, تو سفره ات پهن است
در امید به روی کسی نمی بندی

شب 15 رمضان 1430

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:17  توسط هادی   | 

نسیم صنوبری

 

مست است این کویر ز بوی صنوبری
بوی صنوبری که به پا کرده محشری

یک سو زمین تَف زده از هرم آفتاب
دارد نسیم می وزد از سوی دیگری

آنجا ز راه دور می آید کریمه ای
آرام روی شانه ی صد حوری و پری

با برگ لاله ساخته پروانه محملی
باشاخه های سرو بنا کرده منبری

بر مقدمش سلام کن ... ای سرزمین قم!
تو پای بوس دختر موسی بن جعفری

دیروز شوره زار و کویری بدون آب
امروز از بهشت خدا با صفاتری

دوشیزه ای که هرچه زمین گشت گرد خویش
پیدا نکرد لایق او کفو و همسری

فرزانه بانویی که به روز ازل خدا
بادست خویش داده به او تاج سروری

منزل به منزل آمده حالا به صد امید
دنبال رد پای غریبِ برادری

ای قاصد صبا! تو مگر چاره ای کنی
تا آرزو به دل نشود روز آخری

از بهر شادی دل هجران کشیده ای
پیغامی از دیار خراسان بیاوری

بانو! تویی که با همه ی غصه های خود
سهمی زداغ عمه ی سادات می بری

هربار در حضور تو احساس می کنم
وامی شود به سمت من از آسمان دری

این دل که آهوانه چنین صید می شود
دیگر نیاز نیست به صیاد دیگری!

از خلق دل بریده ام ... اما شنیده ام
این سر به زیر بی سر و پا را تو می خری ...


سالروز وفات بانوی کرامت
88/1/17

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 14:44  توسط هادی   | 

من زاده شدم ...

دل در طلب زلف رهایت باشد
گیسوی بهار زیر پایت باشد

من زاده شدم به پای او جان بدهم
ای دل تو که باید از خدایت باشد
نوروز ۸۸
نوروز 88
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 15:31  توسط هادی   | 

خون جگر

 

چشمان ترش ستاره بیرون می ریخت
باهرنفس و اشاره بیرون می ریخت

انگار که خون جگر سقا بود
آبی که زمشک پاره بیرون می ریخت

مرداد ۸۷

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 1:29  توسط هادی   |