|
بگذار که امشب زیرنورماه تو بمانم شاید فردا مرا آفتابی نباشد...
|
مست است این کویر ز بوی صنوبری
بوی صنوبری که به پا کرده محشری
یک سو زمین تَف زده از هرم آفتاب
دارد نسیم می وزد از سوی دیگری
آنجا ز راه دور می آید کریمه ای
آرام روی شانه ی صد حوری و پری
با برگ لاله ساخته پروانه محملی
باشاخه های سرو بنا کرده منبری
بر مقدمش سلام کن ... ای سرزمین قم!
تو پای بوس دختر موسی بن جعفری
دیروز شوره زار و کویری بدون آب
امروز از بهشت خدا با صفاتری
دوشیزه ای که هرچه زمین گشت گرد خویش
پیدا نکرد لایق او کفو و همسری
فرزانه بانویی که به روز ازل خدا
بادست خویش داده به او تاج سروری
منزل به منزل آمده حالا به صد امید
دنبال رد پای غریبِ برادری
ای قاصد صبا! تو مگر چاره ای کنی
تا آرزو به دل نشود روز آخری
از بهر شادی دل هجران کشیده ای
پیغامی از دیار خراسان بیاوری
بانو! تویی که با همه ی غصه های خود
سهمی زداغ عمه ی سادات می بری
هربار در حضور تو احساس می کنم
وامی شود به سمت من از آسمان دری
این دل که آهوانه چنین صید می شود
دیگر نیاز نیست به صیاد دیگری!
از خلق دل بریده ام ... اما شنیده ام
این سر به زیر بی سر و پا را تو می خری ...
سالروز وفات بانوی کرامت
88/1/17
چشمان ترش ستاره بیرون می ریخت
باهرنفس و اشاره بیرون می ریخت
انگار که خون جگر سقا بود
آبی که زمشک پاره بیرون می ریخت
مرداد ۸۷
من منتظر نشسته ام اما نیامدی
تنهاترین مسافر دنیا! نیامدی
انبان به دوش هر شبه ی کوچه های شهر!
دیگر چرا به دیدن ماها نیامدی؟
اصلا قرار بود که بابای من شوی!
این چندمین شب است که بابا نیامدی؟
من روی دوش تو چقدر تاب خورده ام
رفتم زشانه های تو بالا …! نیامدی
بی دست های گرم تو بدخواب می شوم
کابوس دیده ام همه شبها نیامدی
دیدم شکسته است ستون های آسمان
مسجد ، نماز صبح ، خدایا! … نیامدی
رفتی به سجده ، بارقه ی تیغ و … بعد ازآن
محراب غرق خون شد و بالا نیامدی
کابوس بود … من بخدا باورم نشد!
حتما دلیل داشت که اینجا نیامدی
شب تا به صبح، خیره به در … منتظر شدم
چشمم به در سفید شد اما نیامدی
خاکم به سر، خدا نکند، خواب من مگر-
تعبیر می شود که تو بابا نیامدی
از اشک های گوشه ی چشمان مادرم
پی برده ام به حادثه ای تا نیامدی
آری درست بود… گمانم درست بود
ای وای از این مصیبت عظمی …
مهر۸۷
خاری به چشمهای من انگار می کشی
وقتی که آه از آن دل خونبار می کشی
با خرمنی سپید ز گیسوی خود مرا
روزی هزار بار تو بر دار می کشی
بر زانوان بی رمقت راه می روی
بر شانه بار غصه ی بسیار می کشی
انگار سوی چشم تو از بین رفته است
که این گونه هی تو دست به دیوار می کشی!
شانه به موی دختر دردانه می زنی
دستی بر آن نگاه گهر بار می کشی
جاروی خانه ... پخت غذا ... روز آخری ...
داری چقدر از این بدنت کار می کشی...؟
این رو گرفتن تو مرا کشت! ... از چه رو
چادر به روی دیده و رخسار می کشی؟
معلوم می شود زنفسهای سرخ تو
دردی که از جراحت مسمار می کشی
ای قبله ی کبود! که با هر نگاه خود
طرحی ز آتش در و دیوار می کشی
خود را درست لحظه ی پرواز از قفس
من را شبیه مرغ گرفتار می کشی
خانه خراب گشتم و بارفتنت مرا
داری به زیر این همه آوار می کشی!
دیگر به غیر مرگ دعایی نمی کنی
حالا که آه از آن دل خونبار می کشی
خرداد 87